تبليغاتX
ܓ✿بوفــــــ کــورܓ✿

ܓ✿بوفــــــ کــورܓ✿

عشق و دوست داشتن :

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی ، دوست داشتن پیوندی ناخودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال .

عشق بیشتر ازغریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سربزند بی ارزش است،دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جاکه روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد .

عشق باشناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها برآن اثرمی گذارد . دوست داشتن در ورای سن و زمان زندگی می کند .

عشق طوفانی و متلاطم است . دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت است .

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی"فهمیدن و اندیشیدن"نیست اما دوست داشتن در اوج، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد.

عشق زیبایی های دلخواه را درمعشوق می آفریند ولی دوست داشتن زیباییهای دلخواه را دردوست می بیند و می یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است . دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی و بی انتها و مطلق .

عشق د ردریا غرق شدن است  و دوست داشتن دردریا شناکردن است .

عشق بینایی را می گیرد و دوست داشتن بینایی می دهد .

عشق خشن است و شدید و ناپایدار . دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار .

عشق همواره با شک آلوده است . دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر .

از عشق هرچه بنوشیم سیراب ترمی شویم . ازدوست داشتن هرچه بیشتر،تشنه تر .

عشق نیرویی است درعاشق که او را به معشوق می کشاند ، دوست داشتن جاذبه ایست در دوست که دوست را به دوست می برد .

عشق تملک معشوق است و دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست .

عشق معشوق را مجهول و گمنام میخواهد تا در انحصار او بماند،دوست داشتن دوست را محبوب و عزیزمی خواهد و می خواهد که همه دلها آنچه را او از دوست درخود دارد،داشته باشند .

در عشق رقیب منفور است . دردوست داشتن است که "هوادارن کویش را چوجان خویشتن داند"که حسد شاخصه عشق است .

عشق معشوق را طعمه خود می بیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هر دو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد . دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است . یک ابدیت بی مرز است  و از جنس این عالم نیست .

دوست داشتن از عشق برتراست و من هرگز خود را تا سطح بلندترین قله عشقهای بلندپایین نخواهم آورد .

                                                                                                         دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/09ساعت 11:17 قبل از ظهر  توسط   | 

این زندگی من است :

زندگی من به نظرم همانقدر غیر طبیعی نامعلوم و باورنکردی میآید که نقش روی قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم - گویا یکنفر نقاش مجنون وسواسی روی جلد این قلمندان را کشیده اغلب به این نقش که نگاه میکنم مثل اینست که به نظرم آشنا بیاید... شاید همین نقش مرا وادار به نوشتن میکند

میخواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه ای انگور در دستم بفشارم و عصاره ی آنرا ء نه ء شراب آنرا ء قطره قطره در گلوی خشک سایه ام مثل آب تربت بچکانم

فقط میخواهم پیش از آنکه بروم دردهایی که مرا خرده خرده یا سعله گوشه این اطاق خورده است روی کاغذ بیاورم چون به این وسیله بهتر میتوانم افکار خودم را منظم و مرتب کنم -

آیا مقصودم نوشتن وصیت نامه است ؟

هرگز چون نه مال دارم که دیوان بخورد و نه دین که شیطان ببرد وانگهی چه چیزی روی زمین میتواند برایم کوچکترین ارزشی داشته باشد ؟ آنچکه زندگی بوده است از دست داده ام گذاشتم و خواستم از دستم برود و بعد از آنکه من رفتم به درک که کسی میخواهد کاغذ پاره های من را بخواند میخواهم هفتاد سال سیاه هم نخواند من فقط برای این احتاج به نوشتن که عجالتا برایم ضروری شده است مینویسم . من محتاچم بیش از پیش محتاجم که افکار خودم را به موجود خیالی خودم به سایه ی خودم ارتباط بدهم این سایه شومی که جلوی روشنایی پیه سوز روی دیوار خم شده و مثل این است که آنچه که مینویسم به دقت میخواند و میبلعد . این سایه حتما بهتر از من میفهمد

فقط با سایه ی خودم خوب میتوانم حرف بزنم اوست که مرا وادار به حرف زدن میکند فقط او میتواند مرا بشناسد . او حتما میفهمد ... میخواهم عصاره نه شراب تلخ زندگی خودم را قطره قطره در گلوی خشک سایه ام چکانیده به او بگویم :

                   --این زندگی من است--

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/29ساعت 10:28 قبل از ظهر  توسط   | 

عاقبت :

 عاقبت چه خواهد شد ...

           خسته ام از این ذهن کنجکاو خود که هر چه بدبختی و بیچارگی میکشم از این ذهن کنجکاویست که تمایل بسیار به کشف حقایق کشف شده دارد انگار باور تجربیات دیگران برایش سخت است .

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/08/26ساعت 6:8 بعد از ظهر  توسط   | 

مرگ :

چه لغت بیمناک و شور انگیزی است از شنیدن آن احساسات جانگدازی به انسان دست میدهد خنده را از لب میزداید شادمانی را از لب میبرد تیرگی و افسردگی آورده و هزار گونه اندیشه پریشان از جلو چشم میگذراند .

 ای مرگ تو از غم و اندوه زندگانی کاستی آن را از دوش برمیداری . سیه روز تیره بخت سرگردان را سامان میدهی تو نوشداروی ماتم زدگی و ناامیدی می باشی دیده سرشک بار خشک میگردانی تو مانند مادر مهربانی هستی که بچه خود را پس از یک روز طوفانی در آغوش کشیده نوازش میکند و میخواباند . تو زندگانی درنده نیستی که آدمیان را به سوی گمراهی کشانیده در گرداب سهمناک پرتاب میکنی تو هستی که به دون پروری  فرومایگی خودپسندی  چشم تنگی و آز آدمیزاد خندیده  پرده به روی کارهای ناشایسته او می گسترانی .

کیست که شراب شرنگ اگین تو را نچشد؟ انسان چهره تو را ترسناک کرده از تو گریزان است فرشته تابناک را اهریمن خشمناک پنداشته ! چرا از تو بیم و هراس دارند؟ چرا به تو ناروا و بهتان میزنند ؟ تو پرتو درخشانی اما تاریک می پندارند تو سروش فرخنده شادمانی هستی اما در آستانه تو شیون میکشند تو فرستاده سوگواری نیستی تو درمان دلهای پژمرده میباشی تو دریچه امید به سوی ناامیدان باز میکنی تو از کاروان خسته و درمانده زندگانی میهمان نوازی کرده آنها را از رنج راه و خستگی تو سزاوار ستایش هستی تو زندگانی جاویدان داری . . .  

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/23ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط   | 

شرح حالܓ✿ :

 من همان قدر از شرح حال خودم شرَم می‌کنم که در مقابل تبلیغات امریکایی مآبانه. آیا دانستن تاریخ تولدم به درد چه کسی می‌خورد؟ اگر برای استخراج زایچه‌ام است، این مطلب فقط باید طرف توجّه خودم باشد. گرچه از شما چه پنهان، بارها از منجّمین مشورت کرده‌ام اما پیش بینی آن‌ها هیچ وقت حقیقت نداشته. اگر برای علاقهٔ خوانندگانست؛ باید اول مراجعه به آراء عمومی آن‌ها کرد چون اگر خودم پیش‌دستی بکنم مثل این است که برای جزئیات احمقانهٔ زندگیم قدر و قیمتی قائل شده باشم بعلاوه خیلی از جزئیات است که همیشه انسان سعی می‌کند از دریچهٔ چشم دیگران خودش را قضاوت بکند و ازین جهت مراجعه به عقیدهٔ خود آن‌ها مناسب تر خواهد بود مثلاً اندازهٔ اندامم را خیاطی که برایم لباس دوخته بهتر می‌داند و پینه‌دوز سر گذر هم بهتر می‌داند که کفش من از کدام طرف ساییده می‌شود. این توضیحات همیشه مرا به یاد بازار چارپایان می‌اندازد که یابوی پیری را در معرض فروش می‌گذارند و برای جلب مشتری به صدای بلند جزئیاتی از سن و خصایل و عیوبش نقل می‌کنند.

از این گذشته، شرح حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای در بر ندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت روبه‌رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و رؤسایم از من دل خونی داشته‌اند به طوری که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌است. روی‌هم‌رفته موجود وازدهٔ بی مصرف قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/22ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط   | 

بوف کور :

 

گرفته شده از کتاب بوف کور :

در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. این دردها را نمی‌شود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی به‌وسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تأثیر این گونه داروها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/08/12ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط   | 

مگه من با تو چه کردم :

 

 

 

بر بالای صفحه‌ی یک وبسایت خبری عکسی از سر و کله‌ی خونالود موجودی که زمانی "معمر قذافی" نام داشت گذاشته‌اند و کمی پائین‌تر جمله‌ای به نقل از مقتول نوشته‌اند که گویا در آخرین دقایق و خطاب به یکی از مردان مسلحی که او را با خشونت به مسلخ می‌کشانده ادا شده، جمله‌ای سوالی که حکایت از دل‌آزردگی و تعجب پرسنده دارد:

«مگه من با تو چه کردم؟»

                                                                ***

نه ساله بودم که جناب سرگرد با یک کودتای نظامی به قدرت رسید و به خودش درجه سرهنگی داد و الان پنجاه و یکساله هستم که خبر کشته شدنش را می‌خوانم. حالا که مرده حتماً ناراحت نمی‌شود اگر معمر صدایش کنم و بگویم که در تمام این سال‌ها چقدر از خواندن اظهارنظرهایش خندیده‌ام. فراموش نمی‌کنم برای حل منازعات خونین بین کاتولیک‌ها و پروتستان‌های ایرلندی پیشنهاد داد هردوطرف مسلمان شوند تا او پادرمیانی کند و یادم است "کتاب سبز"ی نوشت که فکر می‌کرد در آن به تمام سوال‌های ازلی و ابدی بشر پاسخ داده و جهان را به خواندن آن تشویق می‌کرد... برای خودش دلقکی بود که ادای آدم‌های جدی را درمی‌آورد. خارج از لیبی مسخره‌اش می‌کردند اما نمی‌شنید و نمی‌دید، بر زمین توهماتش خیمه زده بود و در همان خیمه زندگی می‌کرد و از تجدید چاپ‌های پیاپی کتاب سبز مطمئن می‌شد که محبوب مردم است... هرقدر پیرتر شد بر ارتفاع دماغ‌اش از سطح آب‌های آزاد افزوده شد. در رویای ساختن "ایالات متحده‌ی افریقا" بود و در کمال تواضع خود را لایق حکومت مادام‌العمر بر قاره افریقا می‌دانست. کارهای زیادی برای مردم لیبی کرد، بجای آن‌ها فکر کرد تا وقت کافی برای خواندن کتاب سبز داشته باشند، تحصیل را مجانی و اجباری اعلام کرد اما تا همان اندازه که برای خواندن و فهمیدن کتاب سبز کافی باشد و چون کتاب را به عربی نوشته بود دانش‌آموزان را از خواندن زبان‌های خارجی معاف کرد. او با تقسیم سخاوتمندانه‌ی عدد درآمد خود و خانواده‌اش بر تعداد جمعیت کشور آمار درآمد سرانه را افزایشی چشمگیر داد. این افتخار برای معمر بس بود که بیش از چهار دهه مرکز توجه مطبوعات جهان و موضوع مورد علاقه‌ی کاریکاتوریستهای پنج قاره باقی بماند. این اواخر که بچه‌هایش از آب و گل درآمدند کم‌کم اسم و اثری هم از آن‌ها لابلای اخبار روزنامه‌ها می‌دیدیم، حالا یادم نیست مرحوم سیف‌الاسلام بود که با پول پدرش در یکی از تیم‌های فوتبال ایتالیا بازی می‌کرد یا المعتصم‌بالله، هانیبال بود که همسر نداشت و دوست دخترش را در ایتالیا کتک زد یا آن چهارمی که همسر داشت و باتفاق همسرش نوکرشان را در سوئیس کتک زده بود... برای منی که در لیبی زندگی نمی‌کردم و مجبور نبودم کتاب سبز را تحسین کنم معمر حاکم بانمکی بود که در شاخ یا دم افریقا، جایی در شرق جزیره‌ی کوچک انگلیس زندگی می‌کرد و هر از گاه حرف‌های بامزه می‌زد تا خواندن اخبار روزنامه‌ها خالی از لطف نباشد. برای مردم لیبی اما زندگی در جوار معمر یک فاجعه بود.

می‌توان با اطمینان گفت لیبیایی خشمگینی که در آخرین لحظات با خشونت دل معمر ما را شکست و در غیاب بادیگاردهای مونثی که این اواخر پشت سرش راه می‌رفتند او را بدون تشریفات رسمی و احترامات فائقه، کشان کشان به قتلگاه برد یکی از هزاران کودکی بوده که بارها کتاب سبز را بعنوان تکلیف شب خوانده و امتحان داده است... گناه معمر این بود که کتابی نوشت که مردم را از خواندن کتاب‌های دیگر بی‌نیاز کند، که بر مردم رحم نکرد تا رحم کردن را بیاموزند، که رشد نکرد و نخواست دیگران رشد کنند، که سرهنگ ماند و به کسی اجازه‌ی سرلشکر شدن نداد... 

                                                              ***

نمی‌دانم کسی به آخرین سوال معمر پاسخ داد یا جواب در همان دو گلوله‌ای که به سر و شکم او شلیک کردند خلاصه شد. کاش کسی به او یادآوری می‌کرد که این تنها سوالی است که جوابش را در کتاب سبز می‌توان پیدا کرد...

توکای مفدس

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/08/12ساعت 10:50 قبل از ظهر  توسط   | 

مترسک :

مترسک عروسک زشتیست که از مزرعه مراقبت میکند

و آدمی مترسک زیباییست که جهان را می ترساند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/08/11ساعت 12:39 بعد از ظهر  توسط   | 

این قسمت از دست ندید !

بیست دلیل برای اینکه به دختر بودنت افتخار کنی !

فال خود را ببینید (طنز و خواندنی)

پ . ن پ


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/08/08ساعت 9:55 قبل از ظهر  توسط   |